معرفی چند ابزار دیگر جهت تایپ با یک انگشت

یکی از نخستین مطالبی که در ابتدای شکل گیری این وبلاگ نوشتم مطلبی بود که در آن ابزاری را که با آن قادر به تایپ و استفاده از کامپیوتر می شدم معرفی کرده بودم. ابزاری که ایده و طراحی آن ابتکار و خلاقیت کاردرمانم بود و تا همیشه به خاطر این ابزار که مسبب تحولات بسیار بسیار بزرگی در زندگی من بود و بدون آن امکان برقراری ارتباط با دیگران از طریق دنیای مجازی و همچنین امکان ادامه ی تحصیل برایم فراهم نمی شد، مدیون ایشان، سپاسگزار و دعاگویشان هستم (در دسته بندی فرشته خویان جای مطلبی در مورد ایشان خالیست).

از آن زمان تا به حال خدا می داند چند تا از این ابزارها را مستعمل و معدوم ساخته ام!

با این حال اگرچه این ابزار مناسب ترین وسیله ی تایپ برای من است و با آن کنترل و سرعت نسبتاً مطلوبی در کار با کامپیوتر دارم، اما مدت هاست که در اندیشه ی یافتن یا خلق! وسیله ای ساده تر با دنگ و فنگ کم تر برای تایپ هستم. البته مهم ترین علت این مسئله آن است که قطعه ی اصلی این ابزار که یک اسپلینت ثابت کننده ی مچ است، اگرچه در بازار به راحتی قابل تهیه است اما متاسفانه انواع جدیدی که تولید می شوند برای من مناسب نیستند، از این رو برای تهیه ی مواد لازم جهت پخت!… ببخشید ساخت این ابزار با مشکل مواجه شده ام.

مناسب ترین نوع این اسپلینت – برای من – را قبلاً یک کارگاه تولیدی در مشهد درست می کرد که متاسفانه چند سال پیش کارگاهشان دچار آتش سوزی شد و بعد از آن تغییر شغل دادند. پس از آن نیز من ماندم و سه عدد از این اسپلینت ها که در پستو ذخیره داشتم و در حال حاضر به جز این اسپلینتی که هم اکنون دارم با آن تایپ می کنم فقط یکی دیگر باقی مانده است…

متاسفانه با چند تولیدی کفش که صحبت کردیم و با یکی دو مرکز ارتوپد فنی که کارشان ساخت این گونه وسایل است حرف زدیم هیچکدام برای ساخت این اسپلینت همکاری نکردند، اگرچه به گمانم هر دو صنف توانایی و ابزار ساخت آن را داشته باشند. تولیدی های کفش دستکم می توانستند چرم آن را برش دهند و لایه دوزی اش کنند…

باری…

اکنون در این فکر هستم که به صنف کیف سازها هم سری بزنم؛ که همیشه گفته اند تا سه نشه بازی نشه!   Wink

به هر روی، در مدت ها جست و جو برای یافتن ابزار ساده تری جهت تایپ با یک انگشت به چند موردی برخوردم که اگرچه برای من مناسب نیستند اما می توانند برای دیگران کارایی داشته باشند، در نتیجه در ادامه به معرفی آن ها خواهم پرداخت.

اما پیش از آن باید بگویم که چند وقتی است قصد داشتم این مطلب را بنویسم اما متاسفانه درگیری ها فرصتی باقی نمی گذاشتند. با این حال امروز به بزرگداشت روز جهانی کاردرمانی و گرامی داشت آقای کاردرمانی که از او یاد کردم، همه چیز را تعطیل نموده، برای نوشتن این مطلب وقت گذاشتم.

روز جهانی کاردرمانی (۲۷ اکتبر) را به تمامی کاردرمانان گرامی – که به عقیده ی من ماهیت اصیل توانبخشی در کار ایشان است – شادباش می گویم… با آرزوی سلامتی برای همه ی این عزیزان Smile Rose  

ابزار یک:

نخستین ابزار را در میان مطالب بخش “خواندنی های کوتاه” در سایت مرکز ضایعات نخاعی جانبازان پیدا کرده ام، از این رو درست این است که به جای کپی مطلب، لینک مستقیم آن را بگذارم:

قطعه ای مخصوص برای تلفن زدن و تایپ کردن افراد دچار آسیب نخاعی

همچنین باید بگویم که این سایت در ارتباط با مسائل مربوط به ضایعات نخاعی یکی از غنی ترین منابع اینترنتی موجود است و فعالیت هایی که این مرکز برای آموزش و مشاوره ی بیماران نخاعی انجام می دهد شایان توجه می باشد. برای شخص من که وجود این سایت یک پشتگرمی بزرگ به حساب می آید…

آدرس تلگرام “پیک آسیب نخاعی” مربوط به این مرکز: @scipeik

ابزار دو:

دومین ابزار، طراحی و ابتکار یکی از دوستان نخاعی به نام آقای احد رحیمی است که با کسب اجازه از ایشان بر اساس توضیحاتی که داده اند در این جا معرفی اش می کنم (ایشان در ارتباط با وسایل توانبخشی، تعمیر و تغییر و مناسب سازی این وسایل با توجه به نیازهای شخصی هر فرد خلاقیت بسیار زیادی دارند):

مواد لازم!

کش مچ بند – چوب بستنی – بطری پلاستیکی نوشابه ی خانواده (به نظر می رسد که این ابزار چندان رژیمی نیست! Wink )

photo_2016-10-27_09-37-08

روش ساخت:

مطابق عکس، کش مچ بند را دور کف دست قرار دهید به طوری که به جز انگشت اشاره باقی انگشتان به صورت جمع شده در کش قرار بگیرند. سپس بستنی را خورده و چوب بستنی را از داخل کش در امتداد کف دست تا زیر انگشت اشاره وارد کنید. و در آخر برای ثابت نگه داشتن چوب در زیر انگشت اشاره، از پلاستیک بطری نوشابه ی خانواده به اندازه ی دور بند اول انگشت اشاره ی خود ببرید و با تکه ای چسب به صورت حلقه در آورید.

photo_2016-10-27_09-37-27

نکته ۱: اگر در مچ دست خود کنترل ندارید می توانید علاوه بر ابزار بالا از یک اسپلینت ثابت کننده ی مچ نیز استفاده کنید.

نکته ی لوس!: برای اطمینان و برای آن که مواد لازم به قدر کافی داشته باشید چهار پنج تا بستنی را یک جا میل کنید؛ چوبش لازم می شود… اصلا بهتر این است که هر روز یک چوب بستنی جدید استفاده نمایید!  Wink

ابزار سه:

آخرین ابزار را در یکی از گروه های تلگرامی – که در پی نوشت هم معرفی اش خواهم کرد – یافته ام. عکس و توضیحات داخل آن کاملا گویاست.

انگشت پوش سفارشی ساز برای کار با صفحه کلید جهت استفاده افراد تتراپلژی

@khastan_tavanestan_ast
کانال ورزشی خواستن توانستن است

photo_2016-10-27_10-06-10

مطالب مرتبط:

نکاتی مفید برای تایپ با یک انگشت ۱ و ۲ و ۳

 پی نوشت: معرفی کانال تلگرامی ورزشی “خواستن توانستن است”

کانال ورزشی خواستن توانستن است؛ راهکار ها و تمرینات ورزشی آسیب های نخاعی

https://telegram.me/khastan_tavanestan_ast

لینک

این کانال مختص افرادی است که دچار ضایعه نخاعی شده اند. کلیپ ها و عکس ها از تمرینات و راهکارهای کاربردی مربوط به خود کاربرای کانال است و زیر نظر کاردرمانگر مجرب و فیزیوتراپیست و اساتید حاضر در گروه ایرادات آن ها برطرف می شود. دوستانی که بنابه شرایطی نمی توانند به فیزیوتراپی یا کاردرمانی مراجعه کنند یا حتی به خاطر شرایط جسمی خود افسرده شده اند، با مطالعه مطالب این کانال مطمئنا روحیه ی تازه ای خواهند یافت.
اگر دوست یا آشنایی با مشکل ضایعه ی نخاعی دارید لطفا این کانال را به ایشان معرفی نمایید.

با تشکر – ادمین های کانال  Smile  Rose 

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در به اشتراک گذاشتن تجربیات... | ۱۹۰ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت سوم – آخر)

برخلاف همیشه که ساعت ملاقات، بخش تقریباً ساکت بود و پرسنل به تخت بیماران کمتر رفت و آمد داشتند تا محفل خصوصی ملاقات یک طرفه ی بیماران با همراهیانشان حفظ شود، آن روز به نظر جَو بخش کمی نا آرام بود و سر و صدا و صحبت هایی به گوش می رسید. لحظه ای بعد خانم محمدی و پرستاری را دیدم که با شتاب به سویم آمدند و در حالی که از ذوق در پوست خود نمی گنجیدند و از هیجان نفس هایشان داشت بند می آمد مشغول کارهایی شدند.

“خانم محمدی تو روی میز رو خالی کن.”

“بهتر نیست یکی از آقاها رو بگیم بیاد کمک؟”

“نه لازم نیست. ببین میذاریمش همین جا و … پریز برق خالی کجاست؟”

“این جا یکی هست. اما سیمش می رسه؟”

در این میان هیاهوی پشت شیشه هم شدت گرفته بود. با تعجب و کنجکاوی به خانم محمدی و خانم پرستار نگاه می کردم و نمی فهمیدم دارند چه کار می کنند… لحظه ای بعد آن ها میز غذای بیمار را جلو آوردند و مقابلم قرار دادند. یعنی موضوع از چه قرار بود؟

انگار آدم های پشت شیشه نیز آن ها را راهنمایی می کردند، زیرا به دستور آن ها میز را جلو و عقب می بردند و تنظیم ارتفاعش را تغییر می دادند.

“خانم محمدی یک کم باید ببریمش سمت راست.”

“آخه دیگه جا نداره… ببین مامانش هم داره میگه ببرین سمت چپ.”

“اون ها از اون پشت درست نمی بینن. به نظر من… اصلاً این طوری نمیشه. بذار اول بذاریمش جلوش، خودش بهتر می تونه تشخیص بده.”

“باشه، پس من میرم بیارم.”

لحظه ای بعد خانم محمدی با جعبه ی سفید کوچکی بازگشت.

“باباش این سه راهی رو هم داد. گفت اگر سیمش نرسید بزنیم.”

“چقدر عالی…”

پرستار جعبه ی سفید را از خانم محمدی گرفت و دو دستی و با احتیاط – انگار که جسم گرانبهایی را حمل می کند – مقابل من روی میز قرار داد. لبخند هیجان انگیزی پهنای صورتش را در بر گرفته بود.

“بفرمایید آیدا خانم، شازده خانم، از این به بعد تلویزیون داری!”

با تردید نگاهش کردم. سپس نگاهی به تلویزیون نقلی ۱۰ اینچی انداختم. یکی از همان هایی که هر وقت بیرون شهر یا باغ می رفتیم، پسر یکی از دوستانمان با خودش می آورد؛ مخصوصاً اگر قرار بود فوتبال نشان دهد.

 در این فاصله خانم محمدی تلویزیون را به برق وصل کرده و اتفاقاً سه راهی خیلی به کارش آمده بود. پرستار هدفون کوچکی را از جعبه ای دیگر بیرون آورد و به تلویزیون وصل کرد. بعد گوشی ها را داخل گوشم قرار داد.

“عزیزم، به خاطر مریضای دیگه مجبوریم برات گوشی بذاریم. می دونی که… یه موقع صدا اذیتشون نکنه.”

آنگاه کلید روشن تلویزیون را فشرد. به ناگاه نگاهم پر شد از برفک هایی ریز و گوش هایم از صدای نابهنجار آن به درد آمد. لب و لوچه ی خانم محمدی و پرستار آویزان شد!

“اِ، چرا کار نمی کنه؟”

“ببین درست زدی؟”

“آره… انگار باباش داره یک چیزی میگه.”

“چی؟ کجاش؟ آنـ، آنتن؟… میگه آنتنش.”

“کجاست؟”

پرستار رو کرد به پدر و در حالی که با دست به او اشاره می کرد گفت: “آقای الهی بیان داخل… داخل… بله، بله، بیاین تو… بیاین خودتون درست کنین.”

دقایقی بعد پدر با گان سبز رنگ چرکی که به تن داشت (نه این که چرک و کثیف باشد، رنگش چرک بود، مثل صورتی چرک) و من از آن البسه بیزار بودم، به کنار تختم آمد. در تمام این مدت بار دومی بود که او را از نزدیک می دیدم. دفعه ی اول با دیدن موهایش که به شکل حیرت آوری سفیدتر شده بودند و طاسی وسط سرش که تا نزدیک پس سر و شقیقه هایش پیشروی کرده بود بدجور دلم به درد آمد. اما این بار به قدری شاد و بشّاش بود که چین های صورتش نیز باز شده بودند.

“سلام عزیزم، می بینیش. گشتم بهترین مارکش رو خریدم. رنگش رو دوست داری؟”

به علامت مثبت پلک زدم.

“می دونستم. همه می گفتن قرمزش رو بخر. ولی من گفتم سلیقه ی دخترم با من جوره.”

آنگاه خم شد و به پیشانی ام بوسه ای زد. سیبیل های تیز و خُنَکش پیشانی ام را به خارش انداخت! توی دلم گفتم: “طب سوزنی!” دلم برایش تنگ شده بود؛ برای بوسه ی باباگونه که به توصیف من عملاً به طب سوزنی می مانست؛ همان قدر تیز و خارخاری و البته همان قدر هم شفا دهنده و آرامشبخش…

پدر دیگر معطلش نکرد و رفت سراغ آنتن. کمی با آنتن ور رفت. تصویر چند باری وضوح گرفت و باز پرید تا سرانجام ثابت و شفاف شد. متوجه شدم که تلویزیون من بر خلاف تلویزیون آن پسر، رنگی است؛ دلش بسوزد!

بعد از آن پدر یکی یکی کانال ها را عوض کرد تا مطمئن شود همگی درست هستند. پس از تنظیم تلویزیون، او که می دانست نمی تواند زیاد بماند خداحافظی کرد و رفت. اما قبل از رفتن نگاهی به پرستار انداخت و با خنده گفت: “خواهرش سفارش کرده که حتماً فردا شب ساعت ۱۰ کانال ۱ رو براش بگیرین. آخه سریالی داره که آیدا خیلی دوست داره؛ سریال پرستاران.”

پرستار زد زیر خنده: “ما رو که هر روز داره می بینه!”

با رفتن پدر، پرستار تلویزیون را روی کانال یک قرار داد و پس از تنظیم صدای آن رفت. ساعت ملاقات به نیمه رسیده بود و من همان طور که به تصویر مقابلم نگاه می کردم، آدم های پشت شیشه محو تماشای من بودند. تیتراژ برنامه ای تمام شد و تلویزیون شروع کرد به پخش تصاویر دفاع مقدّس، با پس زمینه ای از آهنگ یار دبستانی…

«یار دبستانی من / با من و همراه منی…»

کوبش صدای با اقتدار خواننده، نوستالژی ذهنم را در هم کاوید و قلب و روحم را به غلیان انداخت. آهنگی که نماد مبارزه و مقاومت بود…

«دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه / کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه»

اما من خسته تر و زخمی تر از آن بودم که بخواهم هنوز هم بجنگم… پس مثل سربازی شکست خورده تسلیم اشک هایم شدم و به تلخی گریستم…

ایده ی تلویزیون پیشنهاد پسرخاله ام در آمریکا بود. او به محض مطلع شدن از مسائلی که برای من پیش آمده بود، یک مثلث تخصصی تشکیل داده بود که هر زاویه اش در یک نقطه از دنیا پایگاه داشت؛ مثلثی که یک رأس آن در آمریکا بود و دو رأس دیگرش به ترتیب در انگلستان و ترکیه قرار می گرفتند. بیمارستانی که من در آن بستری بودم نیز در مرکز این مثلث قرار داشت. او مدام با پزشک معالجم در تماس بود و میان سه رأس در مورد وضعیت من کنفرانس اینترنتی ترتیب می داد. او بود که شرایط محال انتقال من به تهران را فراهم کرد و او بود که نسبت به روح و روانم دغدغه داشت و پس از مشورت با روانپزشکان پیشنهاد موسیقی و تلویزیون را داده بود.

بیمارستان هم مخالفت و مقاومت چندانی نسبت به این خواسته نکرده بود و این بار انصافاً انعطاف به خرج داده بودند؛ البته تأیید روانپزشکی که عموی مرحومم از میان همکارانش برایم به آی سی یو می فرستاد نیز جای مخالفتی نمی گذاشت.

تقریباً ده روز قبل از آوردن تلویزیون، برایم یک واکمن و چند نوار کاست از آهنگ های شاد آورده بودند. آن را هم اغلب با هدفون گوش می دادم، اما شیفت های شب که رضا و همکار خانمش که پیشتر از آن ها یاد کردم (همان پسر کمک بهیار جوانی که بهترین دوست و یاور من در آی سی یوی مشهد بود و همان همکار خانمش که در آن شبی که سعی می کردم چیزی را با پانتومیم به آن ها بفهمانم بالأخره منظورم را فهمیده بود.)… شب ها که آن ها شیفت داشتند، دختر جوان که بسیار زنده دل و پر شر و شور بود هدفن را از واکمن جدا می کرد و صدایش را تا آخر بالا می برد. آنگاه هزار جور حرکات موزون و غیر موزون از خودش در می آورد و مرا به خنده می انداخت، البته تا زمانی که پرستاری (به حق) شاکی می شد و بساط پارتی شبانه مان را جمع می کرد!

در این میان در طول روز تنها کسی که اهمیت می داد مبادا هدفون مدت زیادی توی گوشم بماند یا این که نکند صدایش توی گوشم بیش از حد زیاد باشد یا حتی وقتی یک طرف نوار بعد از نیم ساعت تمام می شد حواسش جمع بود که بیاید و در صورت تمایل من آن طرف نوار را بگذارد… آن شخص تنها خانم محمدی بود…

وقتی تلویزیون را برایم آوردند نیز فقط او دقت می کرد که صدای تلویزیون تنظیم بوده و روی کانال ها و برنامه های مناسبی روشن باشد. اما همیشه که او نبود… باقی اوقات تلویزیون مدت زیادی روی یک کانال روشن می ماند و انواع برنامه های خشک و اعصاب خوردکن سیاسی و خبری و اقتصادی که در آن شرایط خارج از حوصله و تحمل من بود مغزم را می خوردند یا بعضی برنامه ها که صدایشان یک دفعه شدت می گرفت، سرم را به درد می آورد. از این رو آن قدر وجود تلویزیون برایم عذاب آور شد که نهایتاً چند روز بعد، آن را پس زدم…

غیر از ساعات ملاقات و به غیر از زمان هایی که به موسیقی گوش می دادم یا تلویزیون تماشا می کردم، خانم محمدی در همه حال مراقب احوالم بود و سعی می کرد بیشتر به من سر بزند. یکجورایی درک بسیار بالایی داشت. انگار خودش را جای من می گذاشت و حس می کرد که در شرایط ناتوانی مطلق که امکان هیچ تحرک و تکلمی برایم وجود نداشت چه نیازهایی ممکن است داشته باشم. گاهی این قدر سر بزنگاه و در مواقع حیاتی می رسید و به قدری با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی می کرد که بعضی اوقات گمان می کردم که او در عالم واقعیت وجود ندارد و فرشته ی نگهبانی است که در مواقع لزوم ظاهر می شود. و البته من در بیشتر لحظات در موقعیت اضطرار قرار داشتم.

نه… من به تلویزیون احتیاجی نداشتم، حتی به موسیقی… نیاز من حضور همدمی بود که ابعاد عظیم تنهایی ام را که با هراس انباشته بود با حضور امن و آرامشبخش خود پر کند. کسی که همیشه در دسترسم باشد و با حوصله و مهربانی به نیازهایم رسیدگی کند تا چیزهای پیش پا افتاده ای همچون گرما و سرما و تشنگی، حتی خارش نوک بینی برایم به مسائل عذاب آوری تبدیل نشوند. آنچه من نیاز داشتم موسیقی دلداری کلام همدمی بود. کسی که بگوید: “از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”

“از چه می ترسی؟ من این جا هستم، تو بخواب…”؛ این جمله مرا به یاد آقای محمدی پرستار انداخت… 

پی نوشت: از آن جایی که نمی توان به خاطر حجم کاری پرسنل در آی سی یو چنین توقعاتی را داشت، باز هم لازم می بینم تأکید کنم: « اجازه‌ی داشتن یک پرستار یا مراقب خصوصی برای بیماری که در حالت کاملاً هوشیار به سر می‌برد و تحت شرایط متغیر بیماری‌اش هر لحظه نیازی دارد که عدم رفع آن، پیامدهای روحی، جسمی و حتی جانی عدیده‌ای را به دنبال دارد، درحالی‌که پرسنل نمی‌رسند و نمی‌توانند جوابگوی این نیازها باشند، تقاضای نامعقولی نیست و می‌تواند از حجم  رنج ها و آسیب‌های وارده به بیمار تا حد بسیار زیادی بکاهد.»

 پی نوشت: معرفی کانال تلگرامی ورزشی “خواستن توانستن است”

کانال ورزشی خواستن توانستن است؛ راهکار ها و تمرینات ورزشی آسیب های نخاعی

https://telegram.me/khastan_tavanestan_ast

لینک

این کانال مختص افرادی است که دچار ضایعه نخاعی شده اند. کلیپ ها و عکس ها از تمرینات و راهکارهای کاربردی مربوط به خود کاربرای کانال است و زیر نظر کاردرمانگر مجرب و فیزیوتراپیست و اساتید حاضر در گروه ایرادات آن ها برطرف می شود. دوستانی که بنابه شرایطی نمی توانند به فیزیوتراپی یا کاردرمانی مراجعه کنند یا حتی به خاطر شرایط جسمی خود افسرده شده اند، با مطالعه مطالب این کانال مطمئنا روحیه ی تازه ای خواهند یافت.
اگر دوست یا آشنایی با مشکل ضایعه ی نخاعی دارید لطفا این کانال را به ایشان معرفی نمایید.

با تشکر – ادمین های کانال  Smile  Rose 

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۷۱ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت دوم)

با از کار افتادن سیستم تنفسی ام اگرچه ابتدا به نظر می رسید که تکلیفم روشن شده است و ظرف چند ساعت تا حداکثر چند روز آینده خواهم مرد، اما وقتی هیچ کس از آن دنیا به سراغم نیامد و از قافله ی مرگ جا ماندم و از طرفی از دنیای زندگان نیز طرد شده بودم معلوم شد آپنه شدن تنها به معنای حکم اقامتی است نامعلوم در برزخ میان مرگ و زندگی و دستگاه تنفسی نیز همچون زنجیر اسارتی بود که به گردنم آویخته بودند.

روزهای بسیار دشواری را در برزخ بلاتکلیفی می گذراندم. لوله ای که در دهان داشتم گلویم را سخت می آزرد. از طرفی همان حرف نصف و نیمه را هم دیگر نمی توانستم بزنم. کاملاً دست و پا بسته، رها شده بر روی تخت انتظار و با حجم سکوتی که در دهانم چپانده بودند.

یکی از مسائل آزاردهنده در ارتباط با لوله ی اینتوبه باندی بود که برای ثابت نگه داشتن آن به دور دهانم می بستند. این باند روزی یک بار و تقریباً هر دفعه توسط یک کمک بهیار مرد تعویض می شد. کمک بهیاری با جثه ای کوچک و قدی کوتاه که پیوسته بی جهت شوخی های بی مناسبت می کرد. او هر بار به شدت باند را می کشید و وقتی من از درد سایش کناره ی لب هایم اشک هایم سرازیر می شد و با نگاهی ملتمسانه تقاضا می کردم که آن را کمتر بکشد، میزد زیر خنده و موذیگرانه می گفت: “ها، چیه؟ تازه می خوام سفت ترم ببندم!” آنگاه باند را محکم تر می کشید و گره سختی می زد.

با این حال می دانستم که او نه موذی است و نه بدجنس، بلکه شخصیتش همان بود و غرضی در کارهایش نداشت…

با گذشت چند هفته وقتی مشخص شد که من به مدتی نامعلوم در آی سی یو خواهم ماند، روزی آقای کمک بهیار به تختم نزدیک شد. با دیدن آقای الف وحشت وجودم را فرا گرفت؛ باز هم آمده بود تا باند دور دهانم را بکشد و به اشک هایم بخندد!

به قدری بی حال بودم که نمی توانستم چشم هایم را بیش از چند ثانیه باز نگه دارم، از این رو بی اختیار پلک هایم روی هم افتادند. اما وقتی با گذشت چند لحظه خبری از درد تعویض باند نشد، دوباره چشم گشودم و حضور امن و سرشار از مهر خانم محمدی کمک بهیار را دیدم که همراه با آقای الف بر بالینم حاضر شده بود. با دیدن او نفس آسوده ای کشیدم و مطمئن شدم قرار نیست باند را عوض کنند. با این حال آرامشم دوام چندانی نیافت، زیرا حضور همزمان دو کمک بهیار به این معنا بود که آمده اند ملحفه هایم را تعویض کنند؛ کار به غایت زجرآوری که حداقل روزی سه بار باید تحملش می کردم. هنگامی که مرا به پهلو می چرخاندند پیچ های تراکشن در جایشان در بالا و پس گوش هایم فرو می رفتند و با تکان شلنگ دستگاه، لوله ی اینتوبه کمی جا به جا می شد و گلویم را می آزرد. حتی بخیه های صورتم نیز کِش می آمدند و فک شکسته ام تیر می کشید.

خانم محمدی که همواره لبخندی محو و محجوب بر لبانش نقش داشت، این بار به نظر افسرده می رسید. جلو آمد و دستی به موهایم کشید. بیش از آن طاقت نداشتم پلک هایم را باز نگه دارم، دوباره مژه هایم روی هم افتادند. با این حال لحظه ای بعد صدای قِرِچ و قِرِچی به گوشم رسید و با هراس چشم گشودم. دیدم که خانم محمدی قیچی به دست گرفته است و موهایم را دسته دسته می چیند. خواستم با نگاهم فریاد بزنم “نه!”، اما بلافاصله به نظرم آمد که چندان هم بد نیست. موهایم را که از صبح روز تصادف شسته نشده و در لا به لایشان همچون زیر ناخن هایم خون خشک شده بود، قدری کوتاه می کردند. اتفاقاً خیلی هم خوب بود. پس با رضایت چشمانم را بستم و تنها نگرانی ام از مدل مویی بود که او می خواست کوتاه کند. در دل نالیدم: “آخه چرا این داره کوتاه می کنه؟ کاش به مامان و بابا می گفتن از بیرون آرایشگر بیارن. این ها که مو کوتاه کردن بلد نیستن!”

در همین افکار بودم که دوباره حس غریبی پلک های بی حالم را از هم شکافت. چیز خنکی داشت روی پوست سرم کشیده می شد. چشم که گشودم دیدم دارند سرم را کف مالی می کنند! مگر از این بهتر هم می شد؟ می خواستند سرم را هم بشویند… دوباره چشمانم را بستم و اگرچه می دانستم با وجود پیچ های تراکشن این کار درد خواهد داشت، اما راضی بودم و به نظرم ارزش تحملش را داشت. در عین حال سعی می کردم بفهمم که چگونه می خواهند سرم را روی تخت آب بکشند؟ حتماً کل ملحفه خیس می شد. اَه چه کثیف کاری ای! نکند زخم محل پیچ ها عفونت کند؟

سرگرم کشف پاسخ این سؤالات بودم که ناگهان صدای خرت خرتی به گوشم رسید و سوز برش تیغ را روی سرم احساس کردم.

“مواظب باش آقای الف!”

“تو کَفِت رو بزن خانم محمدی …”

این بار وحشتی که مرا از جا پراند حقیقی بود. این دفعه می خواستم با فریادِ نگاهم عالم را بشکافم. آن ها حق نداشتند سرم را بتراشند. حتماً مرا با بیمار دیگری اشتباه گرفته بودند… نه، خانم محمدی نه…

نگاه درمانده ام را به او دوختم. همدردی در نگاهش موج می زد.

“ناراحت نباش عزیزم، زود در میاد.”

چشمانم را بستم. اگر بیش از آن نگاه می کردم اشک هایم جاری می شد. نمی خواستم به آقای الف این فرصت را بدهم که باز هم در برابر اشک ریختن هایم بخندد.

دقایقی بعد دستمال مرطوبی، برهوت سرم را پاک می کرد.

“تِموم، خِلاص، کچل کچل شد…”

لحظه ای چشم گشودم. آقای الف به چشمانم خیره شد و با ذوق و به آواز خواند: “کچل و کچل کلاچه، روغن کله پاچه!”

می دانستم از روی بدجنسی این حرف را نمی زند. احتمالاً فقط می خواست مرا بخنداند، اما برای هیچ دختری تراشیده شدن سر خنده دار نیست…

آقای الف در ادامه گفت: “خانم محمدی، دست بجنبون، ملافه هاش رو هم باید عوض کنیم.”

. . .

خانم محمدی به تختم نزدیک شد و بی هیچ حرفی به سمت پنجره ی ملاقات رفت و کرکره ی آن را کشید. به ناگاه صدای ملاقاتی ها به صورت هُرهُر نامفهومی به گوشم رسید. بعد شنیدم که چند نفر با سر انگشت به شیشه ضربه زدند. احساس کردم که همچون حیوانی در قفسی شیشه ای به تماشا گذاشته شده ام و آدمیزادهایی که زبانشان را نمی فهمم برای جلب توجه من روی شیشه می کوبند و می گویند: “فیل کوچولو، برگرد ما رو نگاه کن!”

وقتی کرکره ی پنجره ی ملاقات را که پشت سر من قرار داشت برای ملاقاتی ها عقب می کشیدند حس بدی به من دست می داد. صدای ملاقاتی ها از پشت شیشه ی قطور مثل جریان صوت در آب، مواج و نامفهوم به گوش می رسید. احساس می کردم مرا در آکواریومی در مقابل دید عموم قرار داده اند و به خاطر سر تراشیده ام احساس برهنگی به من دست می داد. از این رو ساعات ملاقات اغلب برایم حس خفّت باری به همراه داشت. اگر این ملاقات دوجانبه بود و من هم می توانستم آدم های پشت شیشه را ببینم مطمئناً چنین حسی نداشتم، زیرا مانند هر دیداری، یک طرف من بودم و یک طرف میهمانانی که به دیدنم آمده بودند، نه همچون بازدید از موزه، من موجودی پشت ویترین و آن ها بازدیدکننده های گذری!

خانم محمدی همان طور که به سوی من برمی گشت لبخند زنان گفت: “اوه، آیدا خوش به حالت. چه همه ملاقاتی!”

با ترشرویی نگاهم را به سویی دیگر برگرداندم.

خانم محمدی لبخند دیگری زد و رفت تا باقی کرکره ها را بکشد.

همچنان هیاهویی از پشت شیشه به گوش می رسید. هنوز هم گهگاه چند نفری به شیشه ضربه می زدند. کنجکاو بودم بدانم چه کسانی آن روز پشت شیشه را آن طور شلوغ کرده اند؟ چشمانم را در حدقه رو به بالا چرخاندم. هیچ چیز دیده نمی شد. اگرچه چشمانم داشت درد می گرفت، اما سعی کردم با فشار بیشتری چشمانم را به عقب متمایل کنم. در این هنگام ضربه های روی شیشه شدت گرفت و فریادهایی نامفهوم به گوشم رسید. احتمالاً آدم های پشت شیشه فکر کرده بودند دارم آن ها را می بینم و از این رو به ذوق آمده بودند. اما من که هنوز چیزی ندیده بودم، پس سعی کردم بیشتر چشمانم را بچرخانم. کم کم داشت سایه هایی به چشمم می آمد، اما همان دم چشمم سیاهی رفت و تخم چشمانم تیر کشید. در این هنگام خانم محمدی را دیدم که دوان دوان به سویم شتافت: “آیدا نکن! مامانت اومده دم در آی سی یو میگه به آیدا بگین اون طور نگاه نکنه… چشمات درد می گیره، اون طوری نگاه نکن.”

چقدر خوب! پس آدم های آن پشت با این کار من ناراحت می شدند. آدم های بیخودی که هر روز ساعتی به تماشایم می ایستادند و بعد راهشان را می گرفتند و می رفتند پی زندگی هایشان و در حالی که همه چیز برایشان تمام می شد، من می ماندم و دردها و رنج ها و هراس ها و تنهایی هایم.

اگرچه چشمانم به شدت درد گرفته بودند، از روی عمد خواستم دوباره به عقب نگاه کنم. خانم محمدی سعی کرد مانعم شود: “عزیزم نکن.”

در این هنگام پرستاری که چندان برایم آشنا نبود (شاید هم سوپروایزر بود) به ما نزدیک شد. با لحنی جدی گفت: “آیدا چه کار می کنی هی مامانت میاد دم در؟ عقب رو نگاه نکن. میگم پرده رو بکشن ها!”

خانم محمدی واسطه شد: “نه دیگه نگاه نمی کنه. من همین جا پیشش هستم.”

و پرستار رفت.

آنگاه خانم محمدی لبخندی زد و رفت به سوی شیشه.

“شما کی هستین؟ میگم کی هستین؟”

هیاهوها پشت شیشه شدت گرفت.

“چی؟ هم… دانش… آهان، آهان.”

خانم محمدی با ذوق به طرفم آمد: “میگن همکلاسی هاتن. از دانشگاه…”

معلوم شد که ازدحام غیرمعمول آن روز به خاطر آن ها بوده است.

خانم محمدی دوباره به سوی شیشه برگشت. از همان جا برایم گفت که دوستانت دارند برایت یادداشت می نویسند.

آدم های پشت شیشه یکی یکی نام هایشان را روی کاغذی می نوشتند و به خانم محمدی نشان می دادند و اگرچه او از غلغله ی آن پشت گیج و دستپاچه شده بود، با شوق همه را برایم می خواند.

ریحانه… آقای عطاران… لیلی… سهیلا… آقای دوست محمدی…”

آدم ها یکی یکی داشتند هویت می گرفتند. می توانستم پیش چشمم تصورشان کنم. لیلیِ قدبلند، خوش استیل و رزمی کار که چادر مشکی اش خیلی بهش می آمد. آقای عطاران خوشتیپ، ارشد کلاس از لحاظ سنی با آن ریش پروفسوری خوش فرمش. دوستان نزدیکم سهیلا و ریحانه… آقای دوست محمدی که یک بار دانشجوی بغل دستی اش جزوه ی شیمی ام را گرفت و دیر پس داد…

کم کم اسامی فامیل و پیام های عاشقانه! نیز به یادداشت ها اضافه می شدند.

“عمو… خاله… دوستت داریم… برات دعا می کنیم… قربونت بشم من!”

دیگر آن حس ناخوشایند را نداشتم. به نوعی توانسته بودم با آدم های پشت شیشه ارتباط برقرار کنم. این ملاقات دیگر یک جانبه نبود. من عزیزی بیمار بودم و آن ها عیادت کنندگانم…

از آن روز به بعد در ساعت ملاقات خانم محمدی هر وقت می توانست کنارم می ماند و آدم های پشت شیشه را به من معرفی می کرد و پیام هایشان را برایم می خواند. بعضی روزها می دیدم که با نگرانی آی سی یو را می پاید، انگار ممکن بود بازخواست شود. یک بار هم صدایی با غیظ از دور گفت: “خانم محمدی، بیرون کار داری ها.” بعد از آن دو سه روزی ساعت ملاقات پس از کشیدن کرکره پیشم نماند و روزهای بعد نیز فقط مدت کوتاهی کنارم می ایستاد؛ در حد معرفی ملاقاتی ها. گاهی هم هی می رفت و می آمد.

با این حال ساعات ملاقات دیگر برایم حس بهتری داشتند؛ و البته نه همیشه…

ادامه دارد…

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۷۵ پاسخ

فرشته خویان ۸ (قسمت اول)

بدجور احساس تنگی نفس می کردم. از صبح که والدینم مرا از آی سی یو تحویل گرفته بودند تا به دستور پزشک معالج برای انجام ام آر آی از بیمارستان ایکس مشهد به بیمارستانی دیگر که فاصله ی نسبتاً زیادی با آن جا داشت ببرند، وضعیت تنفسم بدتر شده بود. از طرفی به خاطر سهل انگاری در آی سی یو که فراموش کرده بودند پین(۱)پای شکسته ام را برای انجام ام آر آی خارج کنند، وقتی به بیمارستان مقصد رسیدیم مسئول ام آر آی مرا نپذیرفت. ظاهراً پین پای شکسته ام در سوراخ عضله خودش را از نگاه کسی که مسئول پاکسازی من از فلز بود مخفی کرده و جا مانده بود و هرچه مادر و پدر برای مسئول ام آر آی دلیل و برهان آوردند که این بیمار وضعش بحرانی است و خواهش کردند در همان بیمارستان پین را خارج کنند، او قبول نکرد و گفت: “دست من نیست. مقرراته. هیچ بیمارستانی مسئولیت بیمار بیمارستان دیگه رو قبول نمی کنه. حالا که می گید وضعش بحرانیه پس زودتر برید، همون جا پین رو در بیارید و برگردید.”

به نظر می رسید که هنگام نوشتن مقررات بیمارستانی، فراموش کرده بودند جان بیمار را در نظر بگیرند!

از این رو ناچار شدیم برای خارج کردن پین به بیمارستانِ اول برویم و دوباره برای انجام ام آر آی بازگردیم. در نتیجه در آن مسیر شلوغ و پر دست انداز مرکز شهر رفت و برگشت چهار مرتبه طی مسیر کردیم، آن هم در حالی که مادر، عموی بزرگم و پزشکی که برای این کار همراهی مان می کرد هرسه در اتاقک تنگ آمبولانس کنار من چپیده بودند و هر کدام یک جای بدنم را نگه می داشتند! مادر پاهایم را سخت چسبیده بود، عمو دماغی شلنگ اکسیژن را در سوراخ های بینی ام فشار می داد (وقتی دماغی ذره ای دور می شد اکسیژن کم می آوردم) و پزشک نیز بایستی سرم را نگه می داشت، زیرا علاوه بر وزنه های پا، تراکشن سرم را نیز برای انجام ام آر آی موقتاً باز کرده بودند، از این رو باید مراقب می بودند که در تکان های مسیر به گردنم ضربه ی شدیدی وارد نشود.

به هر حال هر طور بود پس از دو بار رفت و برگشت، ام آر آی انجام شد و والدینم زنده ی مرا دوباره به آی سی یو تحویل دادند.

ساعتی بعد در حالی که پدر و مادر در اتاق پزشک معالجم از نتیجه ی ام آر آی مطلع می شدند و به آن ها توصیه می شد که به فکر تهیه ی مقدمات مراسم ترحیم باشند، من همان طور روی تختم در آی سی یو دراز کشیده بودم و تمام توجهم را به تنفسم داده بودم. برای آن که نفس کم نیاورم مجبور بودم تمام ذهنم را روی نفس کشیدن متمرکز کنم. انگار نفس کشیدن دیگر یک عمل غیرارادی نبود و باید فرمان دم و بازدم مستقیماً از ذهن هوشیارم صادر می شد. در عین حال دماغی شلنگ اکسیژن به نظر شُل می آمد، زیرا مدام از بینی ام فاصله می گرفت. اگر دماغی کاملاً در بینی ام فرو نمی رفت، از تنگی نفس به تقلا می افتادم. گاه سعی می کردم لب هایم را غنچه کنم و با فشار لب بالا دماغی را به داخل سوراخ های بینی ام هل بدهم، اما بیشتر مواقع با این کار دماغی دورتر می شد، زیرا به محضی که فشار لب هایم را از روی دماغی برمی داشتم، می افتاد و بیشتر فاصله می گرفت. از طرفی از سوراخ های دماغی رطوبتی به صورت حباب هایی کوچک بیرون می زد و اطراف بینی ام را خیس می کرد. از این رو هر آن می ترسیدم خفه شوم؛ یا از دوری اکسیژن و یا از رطوبت دماغی…

اگرچه این شانس را داشتم که دور و اطرافم خیلی شلوغ بود و نمی دانم چرا این قدر پرسنل به تختم رفت و آمد داشتند، با این حال پس از این که از هر کدام از آن ها یکی دو بار درخواست کردم که دماغی را برایم محکم کنند، دیگر هیچ کدام توجهی به خواسته ام نداشتند، چراکه به نظرشان دماغی سر جای درستش بود و لزومی نداشت کاملاً در بینی ام فرو برود.

هرچه می گذشت اوضاع بدتر می شد؛ انگار ریه هایم نه محل تبادل هوا بلکه همچون مخازن هوایی با ظرفیتی محدود بودند که با هر نفس از اکسیژن خالی تر می شدند. به تدریج ورودی هوا سخت و بازدم دشوار تر می شد. گویی روی سینه ام سنگ گذاشته بودند. اگر چشمانم را می بستم می توانستم بهتر روی نفس کشیدن تمرکز کنم، اما ناچار بودم پلک هایم را باز نگه دارم و هوشیار بمانم تا هر وقت کسی گذرش به تختم افتاد فوراً او را صدا بزنم و بخواهم دماغی را برایم محکم کند.

بار دیگر لب هایم را غنچه کردم، دماغی را به بالا هل دادم و اگرچه به قدری ضعف داشتم که حتی انقباض عضله ی لب هم ته مانده ی انرژی ام را تحلیل می برد، سعی کردم چند دقیقه ای دماغی را با فشار لبم بالا نگه دارم و چند لحظه ای راحت تر نفس بکشم. در عین حال نگران بودم با این کار آبی که از دماغی بیرون می زد در بینی ام جریان پیدا کرده، اوضاع را بدتر کند. به هر روی تصمیم گرفتم در حد چند نفس این کار را انجام دهم، پس دماغی را نگه داشتم و چشمانم را بستم تا با تمرکز کامل حداکثر استفاده را از آن چند ثانیه ببرم. با این حال همین که چشمانم را بستم انگار سنگینی سینه ام بیشتر نمود کرد؛ با وحشت چشم گشودم تا ببینم قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رود؟!

“چیه آیدا جان؟ چرا پریدی؟”

خم شد و چهره ی زیبا و فرشته گونش با آن چشمان درشت بادامی، لب های قلوه ای سرخ و گونه های برجسته با پوست صاف و نیم سوخته ی روستایی جلوی نگاهم قرار گرفت. اگر پیش از آن لحظه او را ندیده بودم تصور می کردم مرده ام و او فرشته ایست که به استقبالم آمده است.

همان بار اولی که چند ساعت قبل خانم محمدی کمک بهیار را دیده بودم، زیبایی بخصوصش مرا جذب کرده بود و با این که سه چهار بار از او تقاضا کرده بودم دماغی را برایم محکم کند، هیچ دفعه دست سنگین ردش را بر سینه ی سنگینم نزده و بار حجیم یأس را به حجم بار ضعفی که بر روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد نیفزوده بود.

از دو شب پیش که پس از نصب تراکشن سر، به ناگاه سردردی عظیم بر من عارض شد و در پی آن به یک باره حس و حرکت کل بدنم را از دست دادم و از بخش به آی سی یو منتقلم کردند، مثل بیماران سکته ی مغزی دشوار، بریده بریده و نامفهوم حرف می زدم. از این رو بینی ام را تکان دادم تا متوجه دماغی شود.

“چیه آیدا جان؟ باز هم…”

حالا که متوجه اصل مطلب شده بود گفتم: “د… دو…دور…ره”

“ای بابا، باز هم دوره؟ اما سر جاشه ها!”

با این حال خم شد و دماغی را فرو برد. سپس ادامه داد: “آره کمی فاصله داشت، ولی لازم نیست کاملاً کیپ باشه. همین طوری هم اکسیژن میده.”

هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره دماغی کمی فاصله گرفت. قبل از این که من چیزی بگویم خم شد و دوباره آن را محکم کرد، اما بلافاصله افتاد.

با تعجب گفت: “ای بابا، این چرا این طوریه؟!”

جواب دادم: “شــ…شـُ… لِ”

“چی؟ شُله؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

دوباره خم شد و دماغی را فرو برد. این بار شلنگ آن را از پشت گوش هایم محکم کرد و بست آن را تا می توانست کشید که تا جای امکان تنگ شود.

“دیگه فکر کنم خوب شد.”

حالا که دماغی از لحاظ فاصله خوب شده بود گفتم: “خی… ســ… سه.”

از حرفم متعجب شد: “چی؟ خیسه؟!”

به نشانه ی مثبت پلک زدم.

“چی خیسه؟!”

“اُک… سیــ… ژِن… خَ… فه می… شَــ… م”

“یعنی چی؟!”

خم شد و نگاهی به دماغی انداخت؛ حباب های آب که قُل قُل کنان از آن بیرون می تراوید، اطراف بینی ام را خیس کرده بود. کمی چرخید و کشوی میز کنار تختم را باز کرد. در این هنگام چند سوسک ریز قهوه ای، شاید هم چند بچه سوسک، از پشت میز با هراس دویدند روی دیوار. بی توجه به آن ها تکه ای گاز را که در پوششی از کاغذ گراف پیچیده شده بود برداشت. آنگاه جلو آمد و با آن بینی ام را خشک کرد.

“بهتر شد؟”

به نشانه ی مثبت پلک زدم و در ادامه گفتم: “خَ… فه می… شَــ… م”

“نه، چرا خفه بشی؟ اکسیژن صد در صد برات گذاشتن.”

با پافشاری گفتم: “خی… ســ… سه.”

کمی فکر کرد و جواب داد: “نه خفه نمی شی. حتماً لازمه. حالا از پرستارت هم می پرسم. دوباره هم میام خشکش می کنم. باشه؟ نگران نباش.”

به علامت مثبت پلک زدم و او رفت…

کمی از رفتن او نگذشته بود که احساس کردم دماغی دوباره دارد شل می شود و از بینی ام فاصله می گیرد. او قبل از رفتن مخزن آب مانومتر متصل به کپسول اکسیژن را نیز پر کرده بود و به نظرم می آمد بعد از آن، قُل قُل آب از دماغی شدت گرفته بود؛ شاید هم هیچ ربطی به آن نداشت. به هر روی چند دقیقه ی بعد باز هم داشتم برای نفس کشیدن تقلا می کردم. رطوبت دماغی نیز بینی ام را خیس کرده بود و حباب ها، پره های بینی ام را غلغلک می داد. در این هنگام پرستاری به تختم نزدیک شد. برای بار هزارم آمده بود تا دارویی را به داخل سرمم تزریق کند. من نیز برای بار هزارم می خواستم از او تقاضا کنم که دماغی را برایم محکم کند.

با این حال پایه ی سرم در فاصله ای دور از من و تقریباً پایین پایم قرار داشت؛ شاید هم به چشم من دور می آمد. البته روی سقف بالای سرم نیز میله ای به شکل ریل پرده نصب کرده بودند و چندین سرم نیز به زنجیرهای آویزان از ریل متصل بودند. اما پرستار این بار قصد داشت در سرم آویزان از پایه ی سرم تزریقی انجام دهد و من از آن فاصله نمی توانستم صدایم را به او برسانم، از این رو نگاهم را به او دوختم تا زمانی که نگاهش با من تلاقی کرد فوراً نظرش را به خودم جلب کنم. اما ظاهراً او دستم را خوانده بود و می دانست می خواهم دوباره درباره ی اکسیژن بهانه بگیرم؛ شاید برای همین یک وری ایستاده بود تا با من چشم تو چشم نشود.

همان طور که پرستار تزریقش به نیمه ی سرنگ می رسید و من هم در دل خدا خدا می کردم که نگاهش به من بیفتد، ناگهان احساس کردم سینه ام یک پارچه سنگ شد! با وحشت به برجستگی لباسم بر روی قفسه ی سینه ام نگاه کردم که دیگر تکانی نمی خورد. ناباورانه متوجه شدم که دیگر هیچ ورودی و خروجی هوایی ندارم؛ داشتم خفه می شدم… با تَتِمّه ی هوایی که از آخرین نفس برایم مانده بود فقط توانستم دو بار فریاد بزنم: “کُمـَ… ک؛ کـُ… مَک…”

پرستار با هراس نگاهی به من انداخت که با چشمانی بیرون جهیده تقلا می کردم. با اضطراب به سویی دوید و با فریادی تیم احیا را فراخواند…

ادامه دارد…

(۱) پین: میله ایست از جنس فلز که در شکستگی ها از آن استفاده می شود. هنگام انجام ام آر آی بیمار باید عاری از فلز باشد زیرا دستگاه ام آر آی فلز را به خود جذب می کند.

پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در ! ICU آسیب شناسی, فرشته خویان | ۱۱۴ پاسخ

شَهِ شاهکاران تویی تو!

یعنی تنها اگر یک فرصت دست بدهد که به هر دلیلی من از روی تخت بیایم پایین و روی ویلچر بنشینم، نهایتاً مرا یا سر چهارراه پیدا می کنید یا سر کوچه!

20160818_132725با این حال همین چند ماه یک بار هم که برای چند دقیقه با قدوم مبارک ویلچرم به کوچه صفا می دهم! علاوه بر شاهکارهای خلقت خداوندی یعنی گل ها و گیاهان – که البته خودم سر سبدشان هستم – و با رؤیتشان روحم تازه می شود، شاهکارهای خلقت بشری نیز روحم را به خشم آورده، زخم دلم را تازه می کنند…

رمپ آیدا را یادتان هست که چقدر برایش ذوق کرده بودم؟ ایناهاش No ، شده است یک پازل درهم ریخته که چهار چرخ ویلچرم هرچه تلاش کردند و چهارتایی مغزهای بادیشان را روی هم ریختند، نتوانستند پازل را بچینند و معمایش را حل کنند که آخر چه جور چرخی توانسته است آن را این طور از هم بپاشد؟! چرخ کامیون؟ تریلی؟ یا شاید هم چرخی از نژاد هیولاهای ماقبل تاریخ…

رمپ آیدا را خراب می کنید؟ پس تحویل بگیرید، اخم!

20160818_133357بعد گفتیم این مسیر که فعلاً تخریب شده است، پس برای دستیابی به فضای سبز و ساعتی نزدیکی با شاهکارهای خلقت خداوندی برویم از آن یکی شاهکار بشری که گفته بودند جدیداً خلق شده است عبور کنیم، اما همین که به آن نزدیک شدیم فهمیدیم که ظاهراً کلاغ ها اشتباه خبر آورده اند زیرا رمپ ورودی پل نه سازه ای جهت تسهیل عبور ویلچر بلکه در واقع سرسره ی بازی کودکان است…

20160818_134059اما برای من که کودک درونم فعال است، این چیزها ملالی نیست. اتفاقاً بد هم نبود، می رفتیم و به دست ساقی هیجان دو سه چند پیمانه ای آدرنالین نوش می کردیم.

آن قیافه ای هم که بالا دید اصلاً و ابداً وحشت نکرده است!

خلاصه به سلامتی شهرداری پیکی آدرنالین نوشیدیم و همراه با آهنگ راک ترق و تروق کمر بابا، در حالی که ویلچرم مست کرده بود و روی سرسره پاتیناژ می رفت، به قله ی رمپ رسیدیم و تلک و تلک و سیاه مستان به سوی رمپ آن طرف پل روان شدیم… اما هنوز چند قدمی به رمپ نمانده بود که به ناگاه بن بست سبزرنگی چنان خورد توی صورتمان که مستی همگی مان پرید!

20160818_133734این قیافه ای هم که در بالا می بینید عصبانی نیست، بلکه مستی اش پریده و خمار است! با این حال خماریمان دیری نپایید و وقتی با ویلچر که دسته هایش درازتر از چرخ هایش شده بود عقبگرد کردیم، دو سه جام دگر آدرنالین نوشیدیم تا دوباره از سرسره پایین بیاییم…

با همه ی این احوالات و غلیانات درونی، سرکوچه حرمت دارد داش! (ببخشید، دیالوگ قیصری به اشتباه این جا آمد!)

بله… داشتم می گفتم که سرکوچه احترامی دارد و جای اخم کردن نیست بلکه جای سوت زدنــ… باز هم ببخشید، جای لبخند زدن است. پس به همه ی این شاهکارهای بشری پشت کردیم و گرچه از شاهکارهای خداوندی دور مانده بودیم اما از همان پشت حصارها دوباره لبخندی شایسته ی سرکوچه زدیم…

20160818_134234اما… همه ی شاهکارهای بشری که این گونه بیننده را از حیرت شاخدار نمی کنند! بعضی شاهکارها هم هستند که شادکام می کنند بیننده را… این هم نمونه اش Smile

آیدای خودکفا!

پی نوشت: روایتی است منسوب به خودم! که می فرماید: “هرگاه اینترنت مدام قطع و وصل شود، فاصله ی پست ها می شود ۲۳ روز! پس ای کسانی که ایمان آورده اید صبر پیشه کنید که از صبر پست ها پدید خواهد آمد…”
پی نوشت ثابت:
دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com

پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز Smile Rose

دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html

لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/07d0b24b-6452-44da-bf49-bc7be0048546/book.apk

آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”

۱- من از کاغذ نبودم Clover 2- به تلخی واقعیت Clover 3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت

۴- از حال بد به حال خوب Clover 5-این آدم های قدرناشناس Clover 6-طعم گس هوشیاری

۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر… Clover 8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس

* * *

فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳

* * *

گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵

* * *

به بیمار خود گوش فرا دهید!

20151029_195241 - Copy

* * *

داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)

story

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۹۶ پاسخ