یعنی تنها اگر یک فرصت دست بدهد که به هر دلیلی من از روی تخت بیایم پایین و روی ویلچر بنشینم، نهایتاً مرا یا سر چهارراه پیدا می کنید یا سر کوچه!
با این حال همین چند ماه یک بار هم که برای چند دقیقه با قدوم مبارک ویلچرم به کوچه صفا می دهم! علاوه بر شاهکارهای خلقت خداوندی یعنی گل ها و گیاهان – که البته خودم سر سبدشان هستم – و با رؤیتشان روحم تازه می شود، شاهکارهای خلقت بشری نیز روحم را به خشم آورده، زخم دلم را تازه می کنند…
رمپ آیدا را یادتان هست که چقدر برایش ذوق کرده بودم؟ ایناهاش
، شده است یک پازل درهم ریخته که چهار چرخ ویلچرم هرچه تلاش کردند و چهارتایی مغزهای بادیشان را روی هم ریختند، نتوانستند پازل را بچینند و معمایش را حل کنند که آخر چه جور چرخی توانسته است آن را این طور از هم بپاشد؟! چرخ کامیون؟ تریلی؟ یا شاید هم چرخی از نژاد هیولاهای ماقبل تاریخ…
رمپ آیدا را خراب می کنید؟ پس تحویل بگیرید، اخم!
بعد گفتیم این مسیر که فعلاً تخریب شده است، پس برای دستیابی به فضای سبز و ساعتی نزدیکی با شاهکارهای خلقت خداوندی برویم از آن یکی شاهکار بشری که گفته بودند جدیداً خلق شده است عبور کنیم، اما همین که به آن نزدیک شدیم فهمیدیم که ظاهراً کلاغ ها اشتباه خبر آورده اند زیرا رمپ ورودی پل نه سازه ای جهت تسهیل عبور ویلچر بلکه در واقع سرسره ی بازی کودکان است…
اما برای من که کودک درونم فعال است، این چیزها ملالی نیست. اتفاقاً بد هم نبود، می رفتیم و به دست ساقی هیجان دو سه چند پیمانه ای آدرنالین نوش می کردیم.
آن قیافه ای هم که بالا دید اصلاً و ابداً وحشت نکرده است!
خلاصه به سلامتی شهرداری پیکی آدرنالین نوشیدیم و همراه با آهنگ راک ترق و تروق کمر بابا، در حالی که ویلچرم مست کرده بود و روی سرسره پاتیناژ می رفت، به قله ی رمپ رسیدیم و تلک و تلک و سیاه مستان به سوی رمپ آن طرف پل روان شدیم… اما هنوز چند قدمی به رمپ نمانده بود که به ناگاه بن بست سبزرنگی چنان خورد توی صورتمان که مستی همگی مان پرید!
این قیافه ای هم که در بالا می بینید عصبانی نیست، بلکه مستی اش پریده و خمار است! با این حال خماریمان دیری نپایید و وقتی با ویلچر که دسته هایش درازتر از چرخ هایش شده بود عقبگرد کردیم، دو سه جام دگر آدرنالین نوشیدیم تا دوباره از سرسره پایین بیاییم…
با همه ی این احوالات و غلیانات درونی، سرکوچه حرمت دارد داش! (ببخشید، دیالوگ قیصری به اشتباه این جا آمد!)
بله… داشتم می گفتم که سرکوچه احترامی دارد و جای اخم کردن نیست بلکه جای سوت زدنــ… باز هم ببخشید، جای لبخند زدن است. پس به همه ی این شاهکارهای بشری پشت کردیم و گرچه از شاهکارهای خداوندی دور مانده بودیم اما از همان پشت حصارها دوباره لبخندی شایسته ی سرکوچه زدیم…
اما… همه ی شاهکارهای بشری که این گونه بیننده را از حیرت شاخدار نمی کنند! بعضی شاهکارها هم هستند که شادکام می کنند بیننده را… این هم نمونه اش ![]()
پی نوشت: روایتی است منسوب به خودم! که می فرماید: “هرگاه اینترنت مدام قطع و وصل شود، فاصله ی پست ها می شود ۲۳ روز! پس ای کسانی که ایمان آورده اید صبر پیشه کنید که از صبر پست ها پدید خواهد آمد…”
پی نوشت ثابت:دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ و ۹۴ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com
پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز
![]()
دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html
لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/
“آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”
۱- من از کاغذ نبودم
2- به تلخی واقعیت
3-و من آن روزها را به یاد خواهم داشت
۴- از حال بد به حال خوب
5-این آدم های قدرناشناس
6-طعم گس هوشیاری
۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…
8-تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس
* * *
فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳
* * *
گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار ۹۵
* * *
* * *





96 پاسخ به شَهِ شاهکاران تویی تو!