بایگانی دسته: روزمرگی

تن پوش اول!

(وقایع این پست ، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!) یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۱۴۳ پاسخ

اما دعای من غیر از این بود…

امروز سالگرد بهار بود… دوستی مرا مطلع کرد… یادم نرفته بود، فقط گمان می کردم که در ماه آذر باشد… روحش شاد و یادش ماندگار…     برایش لبخند می زنم، همان طور که او همیشه لبخند به لب داشت. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, متفرقه ... | ۱۶۵ پاسخ

دیداری به یاد ماندنی…

چند وقتی بود که تلفنی او را می شناختم، و پیش از آن نیز از طریق وبلاگش با او آشنا بودم، و اگرچه همشهری و هم مشکل بودیم (او نیز ضایعه ی نخاعی کمری است)، هیچ گاه فرصت دیدارمان فراهم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی, مناسبت ها ... | ۱۱۱ پاسخ

گوش کن!

زمانی که افتخار یافتم در محلّه ی باصفای نابینایان بر روی صندلی داغ بنشینم، حقیقتاً در جهنم سوزانی از مصائب می سوختم و دشواری ها، وجودم را به آتش کشیده بودند، با این حال تمام گفته هایم از سر حقیقت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۱۲۵ پاسخ

می زنی تو…

نه… حال جسمم بد نیست. اوضاع زندگی بغرنج است. از هر طرف تحت فشار و هراس و بیماری همزمان عزیزان و … واِلّا، من از درد جسم خود بیمی ندارم… و ای کاش همه اش تنها مال من بود… نه، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روزمرگی | ۱۱۴ پاسخ