زمانی که افتخار یافتم در محلّه ی باصفای نابینایان بر روی صندلی داغ بنشینم، حقیقتاً در جهنم سوزانی از مصائب می سوختم و دشواری ها، وجودم را به آتش کشیده بودند، با این حال تمام گفته هایم از سر حقیقت و صداقت کامل بود و به تک تک حرف هایی که زدم ایمان داشتم.
در واقع، پست قبلی در وقفه ی دو روزه ی پاسخ گویی به سوالات دوستان و هم محلی های جدیدم نوشته شده بود؛ بعد از بیست ساعتی که ژولیده و درمانده بر روی تختم افتاده بودم و حتی قطره ای آب برای نوشیدن به دستم نمی رسید… این تنها شمّه ای از هجوم مصیبت های جدید است که بازگو کردم، و الاّ واقعا وضعیت اسفباری بود…
بگذریم… منظور آن که، تمام پاسخ هایی که در لینک “صندلی داغ آیدا” مشاهده می کنید، در همین حال و احوالات نوشته شده اند و این به خود من ثابت می کند که هر چه قدر هم که ضعیف و شکننده باشم، ایمانم قدرتمند و مستحکم است.
و اگر چه در پست قبلی، بیشتر ناله هایم نمود داشت، اما هدف از آن صرفا این بود که بگویم: هنوز، و در همه حالی، ایستاده ام…
و اما “گوش کن”؛ محله ی نابینایان…
آشنایی با این محله و راهیابی به آن برای من سعادت و افتخار بزرگی بود. تا پیش از آن، من هیچ شناخت و ارتباطی با دوستان نابینا نداشتم و تنها از طریق وبلاگ مادر سپید عزیز، از بخشی از مشکلات آنان مطلع بودم. همچنین، خاطره ی کوتاه و دوردستی از هم کلاس بودن با سه دختر نابینا در دوران دبیرستان داشتم.
بعد از حضور در این محله، به غیر از صفا و صمیمیت و دوستی محبت آمیز اعضا، آن چه باعث شگفتی ام می شد، این بود که تقریبا همگی از فن نگارش و ادبیات نوشتاری قوی، و دانش و اطلاعات بالایی برخوردار بودند. و این در حالی است که این دوستان از لحاظ امکانات آموزشی به شدت مورد کم لطفی قرار می گیرند.
در نیم ترمی که در سال دوم دبیرستان با آن سه دختر نابینا هم کلاس بودم، این را فهمیدم که نابینایان درک عمیق تری از مسائل دارند و انگار حرف که می زنی، تا عمق وجودت را می خوانند. و اگرچه به دلیل عدم شناخت و آگاهی، با آن ها حس بیگانگی داشتم، اما می دیدم که آرامش عجیبی را به اطراف ساطع می کنند. مهربانی آن ها جنس متفاوتی داشت و متانت خاصی در رفتارشان بود.
اگر خودتان به این محله سری بزنید، متوجه وزین بودن مطالب آن نسبت به بسیاری از سایت ها می شوید و تفاوت نگارش را حس خواهید کرد.
اکنون، من به عنوان عضو بسیار کوچکی از محله، شما را دعوت می نمایم تا میهمان ما باشید…
![]()
پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com
پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز
![]()
دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html
لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/
پی نوشت: معرفی دو محصول برای بیماران حرکتی:
ویلچر یاریگر ۱۰۲: به نظرم محصول واقعاً خوب و کارامدی است. همه ی اطلاعات مربوط به آن در لینک زیر موجود است.
http://forum.special20.ir/showthread.php?t=30875
پاراپودیوم: وسیله ای جالب برای ایستادن و راه رفتن.
http://www.aparat.com/tavanafza.com
اطلاعات تماس:
www.tavanafza.com
تلفن و فاکس
۶۶۴۳۶۳۸۰ – ۰۲۱
۶۶۹۰۱۰۳۱ – ۰۲۱
ایمیل:
tec@tavanafza.com
“آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”
۱- من از کاغذ نبودم
2- به تلخی واقعیت
۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت
۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…
۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس
* * *





125 پاسخ به گوش کن!