(وقایع این پست
، مربوط به یک ماه و نیم پیش است!)
یعنی دقیقا دو ماه و نیم بود که در تلاش بودم شرایط را فراهم سازم تا سفری به دنیای ناشناخته ی آن سوی چهارراه داشته باشم و با بازدید از فروشگاه های ادوات عصر جدید!، از عصر پارینه سنگی خود خارج شده و با تکنولوژی روز آشنا شوم.
اما مگر مه و خورشید و فلک رضایت به سازش می دادند و با یکدیگر همکاری می کردند تا مرا راهی کنند.
با این حال، سه شنبه روزی، به تاریخ ۲۸ مهر ۹۴، ساعت یک و ربع ظهر، وسط ناهار، یک دفعه تهور ادواری ام عود کرد و همین طور بی مقدمه به مادر گفتم: “امروز… همین امروز عصر… بریم…”
مادر: “آیدا جان عصر سرده.”
من: “نخیر!”
مادر: “بذار فردا صبح.”
من: “نخیر!”
مادر: “تو روشنایی بهتره ها.”
من: “نخیر!”
مادر: “باشه پس بریم…”
من: “نخیر!”
مادر: “اِ، چرا؟!”
یک دفعه به یادم افتاد که با سیستم جدید زندگی ام، هنوز هیچ تجربه ای از بیرون رفتن ندارم و مسائل و نگرانی های بسیاری در این مورد وجود دارد.
من: “آخه این طوری فلان چیز سخته…”
مادر: “نخیر!”
حالا نوبت مادر بود که با من مخالفت کنند! ![]()
من: “بذارین اول یک بار تو خونه امتحان کنم، بعد بریم بیرون.”
مادر: “نخیر!”
من: “اصلا همون صبح بریم، روشنه، بهتره.”
مادر: “نخیر!”
من: “باشه… بریم…”
مادر: “ولی باید ژاکت بلند بپوشی و روی پاهات پتو بندازی.”
من: “نخــــــیر!”
مادر: “ااا سرما می خوری.”
من: “نخیر!”
مادر: “پس چی می خوای بپوشی؟”
من: “این رو
”
راستش، فقط به خاطر شما دوستانم زیر بار ژاکت نرفتم. این مانتو را به خاطر شما پوشیدم، چون می دانستم خوشحال می شوید
بعد از آن پست، یک لبخند به شما بدهکار بودم…
البته!
یعنی موقع پوشیدن آستین های این مانتو، کتف ام داشت در می رفت! البته تنگ نبود، اما برای من که بدنم انعطاف ندارد، همیشه باید لباس ها را یک سایز بزرگتر و بلند تر خرید… با این حال، باز هم این مانتو را خواهم پوشید؛ خوشم آمده است ازش! ![]()
قبل از رفتن نیز مکالمه ی دوستانه ی دیگری با مادر داشتیم!
من: “میگن همین جا، اون طرف مسجد، از این خیمه ها زدن (دهه ی محرم بود). من تا حالا ندیدم (زمان ما!، یعنی ۱۱ سال پیش، از این خیمه ها نمی زدن.)، بریم؟ چایی هم بخوریم، باشه؟”
مادر: “نخیر!”
من: “ااا تمیزه، لیوان یک بار مصرف داره…”
مادر: “نخیر!”
من: “من می خورم…”
مادر: “نخیر!”
من: “چرا!”
مادر: “نخیر!”
به هر حال، من که سند تصویری هم تهیه کردم!
البته، احتمالا مادر در دل می گفتند: “پری دریایی در خواب بیند چای!” (معادل، شتر در خواب بیند پنبه دانه.)
اما هر چه قدر هم که من و مادر با هم یکی به دو کردیم، آخر ببینید که حرف چه کسی به کرسی نشست!
خلاصه، در خیمه حسابی تحویلمان گرفتند و بعد از ۱۱ سال، برای خودش تجربه ی جدیدی بود؛ هرچند دلم می خواست به مکان بزرگ تر و شلوغ تری بروم و بیشتر بمانم. ولی باید بگویم که از لحظه ی نشستن بر روی ویلچر، و در تمام مسیر، قلبم توی حلقم بود! هر لحظه منتظر بودم یک جای کار ایراد پیدا کند و مشکلی برایم پیش بیاید، از این رو، اگرچه اتفاقا هوا هم زیاد سرد نبود، خیلی زود برگشتم خانه و فورا پریدم روی تخت! آنگاه نفس راحتی کشیدم و از ته دل گفتم: “خدایا شکرت
”
و اما…
این هم اشانتیون! ![]()
![]()
پی نوشت ثابت: دوست بسیار عزیزی کل مطالب این وبلاگ را، از ابتدا تا پایان سال ۹۱، و همچنین سال ۹۲ و ۹۳ را بطور مجزا، بصورت پی دی اف یا کتاب الکترونیکی درآورده اند. اگر کسی تمایل دارد که این فایل های پی دی اف را به صورت پیوست در ایمیلش دریافت کند تا برای دوستانش نیز بفرستد، ایمیلی به ایمیل زیر بفرستد تا آن ها را برایش ارسال کنم… متشکرم…ida.elahi@gmail.com
پی نوشت ثابت: دوست عزیزی از وبلاگ من، کتابی الکترونیکی برای گوشی های اندرویدی تهیه نموده اند، که در صورت تمایل و برخورداری از این نوع گوشی ها، می توانید از طریق لینک های زیر، کتاب اندرویدی “آیدا…” را دانلود نمایید. با سپاس فراوان از این دوست عزیز
![]()
دانلود از پیکوفایل: http://s6.picofile.com/file/8209670134/book.apk.html
لینک مستقیم: http://s6.picofile.com/d/
“آیدا…” در مطبوعات: روزنامه پزشکی “سپید”
۱- من از کاغذ نبودم
2- به تلخی واقعیت
۳- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت
۷- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر…
۸- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس
* * *
فصلنامه “رابط سلامت”؛ شماره ۴۲-۴۴؛ پاییز و زمستان ۹۳
* * *





143 پاسخ به تن پوش اول!