یک:
دست زمخت و درشت اش را بالا برد. با شدت و غیظ یک سیلی محکم خواباند بیخ گوشم.
برق از چشمانم پرید. نفسم یک لحظه بند آمد. چانه ام میلرزید و پره های بینی ام مرتعش شده بود.
انگشت اشاره ی بلند و بی قواره اش را به سویم نشانه رفت و با صدای نخراشیده اش فریاد زد:
تو یک دروغگوی بزرگی!
نه، نیستم…
دستش دوباره بالا رفت، ولی از نیمه ی راه منصرف شد. دستش با ناامیدی پایین افتاد و با صدایی لرزان و لحنی دردمندانه زیر لب زمزمه کرد:
این هم یک دروغ دیگر…
و بار دیگر، برای مدتی نامعلوم، وجدانم در لاک خود فرو رفت…
دو:
هی وجدان، بیدار شو! هم اکنون به تو نیازمندم…
بلند شو. خودت را به نشنیدن نزن… هی با تو هستم…
یک چشم اش را تا نیمه باز کرد، پوزخندی زد و گفت:
اشتباه آمدی! در کلبه ی خودخواهی را بزن. تو با او کار داری، نه من…
سه:
با شک و تردید دستم را به سوی اش دراز کردم. در چشمان بی فروغش خیره شدم و با نگاهی پر از حرف، دعوتش کردم که دستم را بگیرد.
بسختی دستش را بلند کرد. کمی آن را بالا آورد، ولی دستش همچون وزنه ای سنگین بر روی زمین سقوط کرد. نفس های اش به شماره افتاده بود و پلک هایش روی هم می افتاد.
دو زانو بر روی زمین نشستم. شانه های اش را گرفتم و محکم تکانش دادم:
بلند شو. حالا نه… حالا نه…
دیر آمدی. دیگر خیلی دیر شده است…
و چشمانش را بست…
پیشانی سردش را بوسیدم. هیکل نحیف اش را کول کردم و وجدانم را تا آرامگاه ابدی اش به دوش کشیدم…
وجدانم سبک بود!…
به روایت تصویر:
۱: _\/_\/_\/_
۲: _\_\_
۳: __________
پیوست _ این من، من نیستم. این من را آهنگی خلق کرد. و این اَشکال هم ابتکار من نیست. قبلا در جایی دیده بودم. (تصویر ضربان قلب است؛ از نوع مجازی! )





33 پاسخ به یک، دو، سه _____