سلام دوستان
برای دومین یادآوری، توضیحاتی دارم که سر فرصت بیان خواهم کرد. مطلب کمی بد بیان شده است و منظور من از “تقاص” آن چیزی نیست که برداشت می کنید. این را هم در نظر داشته باشید که آهنگ نوشت های من منطقی پشتشان نیست. توضیح خواهم داد…
برای آن ها: +
دهانم فقط دو سانت و نیم باز می شود. فک ام هم مانند همه ی استخوان های شکسته ام کج جوش خورد…
دهانم را بستند. صدایم را بریدند. نفس ام را حبس کردند. با این همه صدای حقیقت نبرید…
حالا باید فکری به حال گوش های خود کنند…
برای خودم:
جوجه ی کوچکی داشتم. مادرش بودم. به دنبالم می دوید. خودش را برایم لوس می کرد. دست روزگار سینه اش را درید. چینه دانش پاره شد. به دامپزشکی بردمش. گفتند گاو ها ارجهیت دارند! داشتم داغان می شدم. تحمل دیدن زجر کشیدن هایش را نداشتم. او را در جعبه ای گذاشتم. بردم سر کوچه و در کنار جوی رهایش کردم.
تا صبح از خانه خرابه ی بغلی صدای ناله می آمد…
او در تنهایی جان داد…
من فقط یک بچه بودم…
گاهی برای بعضی کوتاهی ها و اشتباهاتم به جای آنکه بگویم “خدایا مرا ببخش”، می گویم “خدایا مرا نبخش!” …
تمام ۱۲۳ روزی که در آی سی یو، در آن جهنم، تنها و بی پناه، با مرگ، نه، با کشته شدن، می جنگیدم، جوجه ی کوچکم جلوی چشمم بود. خوشحال بودم که دارم تقاص پس می دهم. کمی از بار عذاب وجدانی که سال ها به دوش می کشیدم سبک شد.
من در کودکی سه کار غیر انسانی انجام دادم که شایسته ی بخشش نبود. حداقل از نظر خودم. در دادگاه عدل خودم. تقاص دو تایش را پس دادم. تقاص یک کدامش را هنوز هم دارم پس می دهم. نمی دانم چرا پایانی ندارد…
هنوز هم ترجیح می دهم که برای بعضی مسائل بخشیده نشوم… من آماده ی پاسخگویی هستم…
(البته به قول بهمن عزیز، “خدایا جان” ، زیاد جدی نگیر. الآن نه…
و بقول خودم، “خدایا، تو را به خدا! فعلا نه…”
البته طرف صحبتم خدای کلیشه ایست نه خدای حقیقی، نه خیر مطلق…)
برای همه:
همیشه نگرانش بودم. از همان روز اولی که به آن مدرسه رفتم. همیشه منتظر بودم که بریزند در کلاس و دستگیرش کنند.
نام فامیلی اش را به دو صورت می توانستیم بخوانیم. در هر دو صورت خطرناک بود و غیر قانونی.
معلم کلاس سومم را می گویم. فامیلش فروهر بود. اگر فُروهر می خواندی باید به جرم هم نام بودن با یک مطرب دستگیر می شد. و اگر فَرَوَهَر می خواندی، به جرم ارتداد بازداشتش می کردند.
تمام یکسال کلاس سوم من با ترس گذشت.
این بود زمانه ی نسل سومی ها…
با این حال، من دهه ی شصت را می پرستم. ای کاش در همان جا گیر می کردم. ای کاش در آن زمان ذوب می شدم…
( لغت “مطرب” عقیده و کلام من نیست؛ اقتضای مطلب است. )
پیوست ۱ _ برای یک بیمار دعا کنید. پاره ی تن من است…
پیوست ۲ _ پست قبل را که به درخواست دوستی قرار داده شده بود، اگر نخواندید، توصیه می کنم که بخوانید.
پیوست ۳ _ آهنگ زیبایی از محمد نوری، به درخواست بهار عزیز…
و کمی شاد، تا بزداید خستگی را، از تن خسته ای …
جمعه بازار _ محمد نوری
دو سوال: راستش را بگویید، چند نفر بعد از خواندن اولین یادآوری، میزان باز شدن فک شان را اندازه گرفتند؟! ( آیکون چشمک و لبخندی موذیانه )
تابحال وبلاگ نویسی را دیده اید که در یک پست، اینقدر به خودش لینک بدهد؟! ( آیکون نگاهی از شرم به زیر افکنده )





89 پاسخ به یادآوری …