حکایت جمجمه ی من و درس های این ترم، حکایت هندوانه است و قاشق!
البته منظور آن نیست که کله ی من به شکل هندوانه است!
بلکه هدف از جمله ی نخست، توصیف دروسی می باشند که عمق کاسه ی سرم را می تراشند و مغزم را بیرون می کشند…
دقیقا در پایان هر روز، چنین حسی دارم؛ اینکه سرم همچون پوسته ی هندوانه ی تراشیده شده ای، تهی است…
شب ها هم خواب ندارم؛ چشمانم نیز کم سو شده!، حوصله هم ندارم؛ دلم هم درد می کند؛ یک تار از موهایم نیز سفید شده است!، با این حال هنوز قصد ادامه تحصیل دارم و دیگر به سر چهارراه نمی روم!
؛ فکرم نیز درگیر است؛ و …
زین حیث؛
تا مدتی نخواهم بود…
وعده ی ما؛ سر چهارراه!
نه…
سر جالیز؟!
باز هم نه…
وعده ی ما همین جا، پس از پایان امتحانات… البته اگر مُخی برایم باقی مانده باشد!
به امید دیدار…
![]()





بازتاب: انتظارم به سر آمد آخِر… | آیدا …آیدا …