” خدا کنه که اگر یک روز تو این جاده تصادف کردیم ، موقع رفتن باشه که قبلش حموم کرده باشیم نه برگشتن که چرک و کثیفیم! ”
این جمله ورد زبان ما سه دوست و هم دانشگاهی بود که شنبه ی هر هفته با هم از مشهد به قوچان می رفتیم و چهارشنبه شب هم برمی گشتیم.
هر سه مهندسی صنایع غذایی می خواندیم و در یک خوابگاه ساکن بودیم.اشنایی مان برمی گشت به کلاس های کنکوری که قبل از قبولی در دانشگاه می رفتیم.البته من و یگانه از پیشتر هم یکدیگر را می شناختیم.در واقع به این صورت بود که در سال پیش دانشگاهی چند شاگرد جدید به کلاس مان اضافه شدند.
در بین ان ها دختری بود با ظاهری ساده ، قیافه ای محجوب و بسیار مودب و کم حرف.در نیمکت دوم پشت سر من می نشست.نه دوستی ای بین مان بود و نه حرفی با هم رد و بدل می کردیم.و بعد از پیش دانشگاهی هم من از او بی خبر ماندم.در واقع اصلا یادم نبود که چنین هم کلاسی ای هم داشته ام.
در کلاس کنکور بود که بار دیگر او را دیدم.ان جا هم چندان رابطه ای نداشتیم.فقط شماره تلفن منزل شان را یادداشت کرده بودم و گاهی در مورد کلاس و درس با هم صحبت می کردیم.با ستاره هم در کلاس زیست شناسی اشنا شدیم.
سرانجام کنکور دادم و نتایجش مشخص شد .در کنکور ازاد ، انتخاب اول غیر پزشکی را که همان مهندسی صنایع غذایی دانشگاه ازاد قوچان بود قبول شدم.متاسفانه مشهد این رشته را نداشت.که اگر می داشت…
بعد از اعلام نتایج یک روز دفترچه ی تلفنم را برداشتم تا با دوستانم تماس بگیرم و ببینم بقیه چه رشته ای قبول شده اند.همین طور که شماره ها را یکی یکی می گرفتم چشمم افتاد به اسم یگانه.شماره اش را گرفتم.
فهمیدم که او هم صنایع غذایی قوچان قبول شده است.این حُسن تصادف باعث شد که صحبت مان گرم بگیرد تا جایی که قرار گذاشتیم روز ثبت نامِ دانشگاه با هم برویم.
صبح روز ثبت نام ، یگانه با پدر و مادرش به دنبال ما امدند.چنین دختر محجوب و مهربانی باید هم چنین والدین محترمی می داشت.پدر و مادرش بسیار خوش برخورد و خونگرم بودند.
سرانجام ثبت نام کردیم و هر دو در یک خوابگاه ساکن شدیم.در همان روزِ ثبت نام ستاره را هم که رشته ی ما را قبول شده بود برای بار دیگر دیدیم و پس از مدتی او هم به خوابگاه ما منتقل شد.
خلاصه ما سه تفنگدار بیشتر هفته را با هم ، در زیر یک سقف و در یک دانشگاه و با برنامه ی درسی یکسانی می گذراندیم و خیلی با هم اَنتیم شده بودیم.
در خوابگاه حمام داشتیم ولی نظافت در ان عین حمام میکروب گرفتن بود.بر در و دیوارش میکروب ها و باکتری ها خبیثانه چشمک می زدند و لب هایشان را می لیسیدند و منتظر ورود هر بنی بشری بودند تا بر ان هجوم بیاورند و در تک تک سلول هایش سکنی گزینند.
پس به ناچار تمام ان پنج روزی که در قوچان بودیم زجر کثیفی را به جان می خریدیم و هر چهارشنبه شب که به خانه بازمی گشتیم پیش از هر کاری خود را به اغوش پاک و باطراوت حمام می انداختیم.و در اول هفته هم قبل از ترک خانه به سوی قوچان ، تا اخرین دقایق در حمام بسر می بردیم.
همیشه از کثیفی غرغرمان بلند بود و ان جمله ی کذایی هم ورد زبانمان.
” خدا کنه که اگر یک روز تو این جاده تصادف کردیم ، موقع رفتن باشه که قبلش حموم کرده باشیم نه برگشتن که چرک و کثیفیم! ”
از ان جایی که سرنوشت همیشه بر وفق مراد است و چرخش روزگار به میل انسان ها ، سرنوشت دلش به حال تمناهای ما سوخت و سرانجام بر سرمان منت گذاشت و خواسته مان را اجابت کرد.
یک روز من ساعت ۴ صبح از حمام بیرون امدم ، ساعت ۵/۵ با پدرم خانه را ترک کردم ، ساعت ۶ یگانه را در ایستگاه اتوبوس های قوچان دیدم …ستاره ان روز نیامده بود…ساعت ۸ سوار اتوبوس شدیم و ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه ، سرنوشت حاجتمان را روا کرد و چند ساعت بعد در اتاق عمل اورژانس پرستاری با رضایت به من لبخند می زد و می گفت :
ـــ چه مریض تمییزی!…از این جور مریضا کم گیرمون میاد.
از این جای ماجرا به بعد را هم که خودتان می دانید.خوانندگان جدید هم در ارشیو مطالب مراجعه کنند به مجموعه شرح حال من…
خوشبختانه یگانه در ان حادثه اسیبی ندید.هنگامی که مرا از محل تصادف به بیمارستان منتقل می کردند هیچوقت قیافه اش را فراموش نمی کنم.رنگش مثل گچ سفید شده بود.نمی دانست گریه کند ، به راننده ی امبولانس التماس کند که کمی ارام تر براند ، یا زیر لب ذکر بگوید و از خدا طلب کمک کند.اگر او در کنارم نبود چه بسا که زنده به بیمارستان نمی رسیدم.زیرا انطور که می گویند بعد از تصادف همه سراسیمه اتوبوس را ترک کردند و چون من به زیر صندلی افتاده بودم و در اتوبوس هم بر رویم مچاله شده بود هیچ کس مرا نمی دید.و تنها یگانه بود که متوجه غیبتم شد.
در تمام ان روزهای سخت و سیاه ، یگانه و پدر و مادرش حتی لحظه ای تنهای مان نگذاشتند.پدرش پا به پای پدرم بود و برای تهیه ی دارو و یا مشاوره با این پزشک و ان پزشک همراهی اش می کرد.والدین اش برایم همان قدر دل می سوزاندند که برای دخترشان.
حتی وقتی مرا به تهران منتقل کردند یک بار به دیدنم امدند.
بعد هم که به مشهد بازگشتیم یگانه همیشه در کنارم بود و هفته ای چند بار به ملاقاتم می امد.و در پشت پرده هم فقط خدا می داند که چه ها در حقم نکردند.از دعا و نذر و نیاز بگیرید تا به اخر…
تا این جای مسئله اصلا مهم نیست ( البته نه اینکه مهم نباشد ، فقط اکنون مد نظر من نیست.) زیرا تقریبا همه ی دوستانم همین طور بودند.
در کل این خاصیت انسان هاست.اینکه تا موضوع داغ است ، همه هم داغِ داغند و پر تکاپو ؛ ولی با گذشت زمان و طولانی شدن مسئله گرچه موضوع داغ تر و سوزناک تر می شود اما اطرافیان سرد می شوند.از تب و تاب می افتند.خسته می شوند.موضوع دل شان را می زند و دیگر هیجان زده شان نمی کند.
حادثه دیدگان روز به روز شرایط شان بغرنج تر می شود ولی در مقابل اطرافیان بی توجه تر می شوند.کم کم دور و بر حادثه دیدگان خلوت می شود.تنها عده ی قلیلی می مانند که هر روز از تعدادشان کاسته می شود.ولی در نهایت چند نفری برای همیشه ، هرچقدر هم که طول بکشد در کنار حادثه دیدگان خواهند ماند…
یگانه یکی از این افراد است…
یگانه تنها دوستی است که هیچ گاه خسته نشد.بد خلقی های موقت مرا تاب اورد.شرایط را درک کرد و دوری و دوستی مان را پذیرفت.
دقیقا پنج سال است که او را ندیدم.هیچ کس را ندیدم.شرایطم ایجاب نمی کرد…ایجاب نمی کند…ولی کم کم دارم سعی می کنم که روابطم را دوباره از سر بگیرم.
همه ی دوستانم بلااستثناء پشتم را خالی کردند و تنهایم گذاشتند.البته من حق را به ان ها می دهم زیرا مدتی ، مدت بسیار کوتاهی حسابی بدخلق و پاچه گیر شده بودم.ولی فقط باید کمی به من فرصت می دادند تا بحران را پشت سر بگذارم.فرصتی که یگانه به من داد.
من و یگانه تلفنی و ایمیلی در ارتباط هستیم و از حال هم با خبر می شویم..در هر مناسبتی برایم هدیه می فرستد.حتی ولنتاین :eyelash…
و اکنون در پی یک فرصت هستم برای تجدید دیدار…
یگانه عملا این قانون را تکذیب کرد که :
از دل برود ، هر انکه از دیده برفت…
پیوست ۱ – ببخشید اگر اخر مطلب خیلی خلاصه بود و یک جورهایی سر و تهش هم اورده شد.ناگزیر بودم ، زیرا پستم بیش از حد طولانی شده است .
پیوست ۲ – اسامی دوستانم حقیقی نیستند.هر وقت از ان ها کسب اجازه کردم نام اصلی شان را خواهم اورد.
:regular
درباره ی من :
سلام بر شما خواننده ی عزیز
آیدا الهی هستم.
هر آنچه را که بخواهید درباره ی من و اهدافم از وبلاگ نویسی بدانید می توانید با مراجعه به لینک های زیر دریابید.
مقدمه ی وبلاگ
مجموعه ی شرح حال من
سپاس گزارم.
امضاء : دست از طلب ندارم ، تا کام من برآید ... *توجه*: اطلاعات این وبلاگ از تجربیات شخصی حاصل آمده اند، در مورد بیماری و مشکلات سلامتی خود به آن ها استناد نکرده، با پزشک مشورت کنید.
***********************آیدا را در اینستا و تلگرام هم دنبال کنید
وبلاگ دیگر من: قطره قطره تا دریا ...بایگانی شمسی
جست و جو در مطالب
فید وبلاگ :
Special.ir
دسته بندی موضوعی:
- ! ICU آسیب شناسی (۲۱)
- آهنگ نوشت (۸)
- به اشتراک گذاشتن تجربیات… (۳۸)
- به یاد نوید (موسس سایت اسپشیال) (۸)
- تاریخ تکرار می شود! (۶)
- خاطرات – تجربیات پراکنده (۱۵)
- دستهبندی نشده (۳)
- رسانه (۱)
- روزمرگی (۷۰)
- شرح حال … (۱۰)
- فرشته خویان (۱۵)
- ماجراهای من و آقای عدالت (۹)
- متفرقه … (۴۳)
- مسابقات وبلاگی (۲)
- مناسبت ها … (۵۴)
- همراه شو رفیق! (۴)
- یکی به نعل، یکی به میخ! (۱)
آیدا…، در مطبوعات!
روزنامه پزشکی "سپید"
3- و من آن روزها را به یاد خواهم داشت
7- من اتونومیک دیس رفلکسی دارم، آقای دکتر...
8- تلاشی سخت برای جدا شدن از دستگاه تنفس
* * *
فصلنامه "رابط سلامت"؛ شماره 42-44؛ پاییز و زمستان 93
* * *

تجدید چاپ
***********************گاهنامه ی باران؛ شماره ی شش ،ویژه نامه ی روز پرستار 95
* * *
داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)
پست مربوط به این کتاب در وبلاگ
در صورت تمایل به تهیه ی این کتاب،
در حال حاضر، می توانید از طریق دو پایگاه اینترنتی زیر به آن دسترسی داشته باشید. (به زودی در چند سایت دیگر نیز قرار خواهد گرفت.)
دومین ترجمه من
⭐️خرید مستقیم و آسان کتاب از کانال انتشارات مهراندیش @mehrandishbooks :
* اعضای کانال میتوانند کتابهای درخواستی را با ۲۰٪ تخفیف خرید کنند.
* هزینه پست سفارشاتِ بیشتر از صد هزار تومان بهعهدهٔ مهراندیش است.برنامه ی از کجا شروع کنم؟
(شبکه یک. برنامه ی از کجا شروع کنم؟ راهنمای شروع و موفقیت در کسب و کار. این برنامه آیدا الهی مترجم زبان انگلیسی. پخش: 14 فروردین 95 ساعت 10:07 دقیقه شب.)
مستند کیمیای سعادت
مستند تلویزیونی "کیمیای_سعادت"؛ قسمت 24، آیدا الهی؛ پخش شده در تاریخ سه شنبه، 24 خرداد 96 ساعت 21:10 (نه و ده دقیقه) از شبکه قرآن سیمامشاهده در آپاراتآخرین دیدگاهها
- jilibet در فرشته خویان ۵ (دو فرشته خو…)
- 60win در روز پزشک (با تأخیر) مبارک …
- spinph در داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)
- william hill در شرح حال -۱- …
- ruleta در شرح حال -۱- …
- casimba كازينو در اندر احوالات اسپاسم ( ۱ ) …
- megawin كازينو در روز پزشک (با تأخیر) مبارک …
- betandplay كازينو در ICU ، بخش ؟؟؟ ویژه!
- plusph در به بیمار خود گوش فرا دهید!
- vincispin كازينو در داستانی فراموش ناشدنی (نخستین ترجمه ی من)
- jili7 در ســــــــلام :)
- bw321 در ماجراهای من و آقای عدالت (قسمت پنجم) …
- escala gaming در شرح حال -۱- …
- jiliko در اندر احوالات اسپاسم ( ۱ ) …
- big win در آیدا نیوز!
- betbeast كازينو در روز پزشک (با تأخیر) مبارک …
- kabibe game در فرشته خویان ۹ (قسمت دوم)
- betmex در من هم بازی !
- betmexico در حالا می فهمم…
- escala gaming در فایل pdf وبلاگ
پیوندها
- *ایرمان*
- "دختری که با مغزش راه می رفت"
- Dr. Mari
- Movie, Chocolate And Hot Tea
- Movies, Chocolate, and Hot Tea 2
- Yasna
- آذرین
- آرامشی طوفانی
- آرش و آوین
- آرشید
- آسیب طناب نخاعی: برسی و تبادل اطلاعات و تجربیات مرتبط با ضایعات نخاعی
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آنا
- آیدا …
- ادبیات معاصر
- ازدواج معلولین
- استیونس کراسکیان
- افاضات یک جاهل
- افق
- این روزها…
- این مهمان ناخوانده
- بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره
- برای پدر
- برای پدر 2
- بهار دوباره (خاطرات کموتراپی من)
- بید مجنون
- بیدمشک
- پ مثل پریسا
- پرواز تا بی نهایت
- پرواز روی بال ها
- تازه ترین طعم (قصه ی گل ناز و مداد سیاهشه)
- تلخ و شیرین
- جدال نخاع با مردی از دیار توس
- جوراب پاره و انگشت آزاد
- چت در مسنجرهای ایرانی
- چیزنوشته های یک کوتوله
- حرف های پنهانی
- حرف های یک دل (سیاوش صیاف – ضایعه نخاعی گردنی)
- خاطرات من از بیماری التهاب روده
- خاطرات یک آسیب نخاعی
- خاطرات یک مهندس باصواد
- خانه ی من و تو
- خط خطی های قایمکی
- داشته ها
- دامپزشک آینده
- دانشمنگ
- در به در …
- درددل های یک بیمار IBS
- دست نوشته های من
- دکتر آشپز
- دل نوشته های من
- دوچرخه – سفر – مشکلات
- دیار قریب غریب
- دید نو
- روز های جانبازی
- روزهای خوب
- روزهای زندگی من (سیاه – سفید – خاکستری)
- زندگی اهورایی من
- زندگی شیرین
- زندگی من
- زیستن با معلولیت
- ســــــرنسخـــــه
- سایت اسپشیال (زنده یاد نوید مجاهد)
- سوته دلان
- شاسوسا نامه
- شنگین کلک
- صبای پدر
- ضایعه نخاعی مهمان ناخوانده
- عاشق ترین امیر اقلیم آب و آینه
- فخر دوران و ام اس
- قطره قطره، تا دریا…
- کسی که نیستم
- کلک خیال
- کویر ام اس
- گذر از هرگز
- گروه باما – باوری های ماجراجو
- لبخند زندگی (هانیه عرب)
- مادر سپید
- مادرانه
- ماریجوآنا
- مجدهــــــ
- محله ی نابینایان (گوش کن)
- مدامَم مست…
- مرا آفرید آنکه دوستم داشت
- مرکز درمانی غیرجراحی دکتر بیژن فروغ
- مژی جون و شوشو و پسملی
- مسیحانه
- مطالب مفید برای بیمار ضایعه نخاعی
- معلول بهاری
- ملکه ی بارانی
- من و سارای قصه
- من یک دختر اپی لپتیک هستم
- مهربانی شما چه رنگی است؟
- نارنجی
- نت به نت زندگی جدیدم
- نخاع عزیز
- نوشته های یک فایل یک بیتی
- نیزه درمانی
- هر آنچه منم
- هفت پرستار
- همان دخترک آتش افروز بارانی
- همساده ها
- واحه ای در دلتنگی لحظه
- وبسایت شخصی سمانه احسانی نیا
- ویولت (من و ام اس)
- ویولت (من و ام اس)
- ی نفس تو ساحل
- یادداشت ها
- یادداشت های روزانه ی دکتر دلژین
- یادداشت های مینا گونه
- یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک سارای بی پروا
- یادداشت های یک کودک قد بلند
- یادداشت های یک نیمچه پزشک
- یک جرعه آرامش (بانوی بهار)
- یک قدم به خوشبختی با پای خیالی
-



63 پاسخ به یگانه …