الف – مسئله ی وزن در بیماران نخاعی :
اغلب بیماران نخاعی، در چند ماه اول پس از ضایعه به دلیل مصرف داروهای قوی، رژیم غذایی کنترل شده و بی حرکتی مطلق مقدار زیادی از ذخیره ی چربی و بافت عضلانی بدنشان را از دست می دهند و در نتیجه وزن بدنشان کاهش می یابد.
بعد از طی شدن دوران نقاهت و تا حدی طبیعی شدن وضعیت بیمار، با رژیم غذایی حساب شده و تمرینات ورزشی که در توان بیمار باشد( در غیر این صورت، توسط فیزیوتراپ یا سرپرست بیمار ) می توان بافت عضلانی و میزان چربی های مورد نیاز بدن را افزایش داد و وزن بیمار را متعادل کرده و به حالت طبیعی و متناسب با شرایط جدیدش بازگرداند.
در این مقطع اگر تغذیه ی بیمار مناسب نباشد و تمرینات ورزشی کافی نداشته باشد، یا دچار سوء تغذیه شده و وزن بیشتری را از دست خواهد داد (حداقل هیچ افزایش وزنی نخواهد داشت) و یا بسرعت دچار افزایش وزن می شود که در هر دو صورت مشکلاتی را در پی خواهد داشت.
از آن جایی که من تنها تجربه ی اضافه وزن را داشته ام، تنها مجاز هستم به اظهارنظر در این باره …
یک بیمار نخاعی، بسته به سطح ضایعه، نسبت به یک فرد عادی تحرک محدودتری خواهد داشت. از چند درصد تا صد در صد مطلق. این عدم تحرکِ کافی، باعث کاهش سوخت و ساز بدن شده و اگر کالری دریافتی بیمار بیش از آن مقداری باشد که بدنش در روز می سوزاند، طبیعتاٌ تبدیل به بافت چربی شده و منجر به اضافه ی وزن می شود.
اینجاست که اهمیت یک برنامه ی غذایی حساب شده آشکار می شود.
اگر از حرکت ۴۰ درصدی دست چپ من بگذریم، می توان گفت که من صد در صد بی حرکت هستم. با توجه به پست قبل هم مشخص می شود که من خیلی بیش از سوخت و ساز بدنم کالری دریافت می کردم که نهایتاٌ منتج شد به افزایش وزنی فوق العاده.( توسط شاهدان متعدد ، وزن من از ۸۰ تا ۱۰۰ کیلو گزارش شده است)
من ماه ها و سال ها (۴سال) برای کاهش وزن هر راهکاری را به کار بردم. با توجه به بی حرکتی صد در صد هم که نمی توانستم روی ورزش، حسابی باز کنم. فیزیوتراپی هم که فقط بافت عضلانی ام را افزایش که نه، تنها حفظ می کرد؛ پس هیچ کاهش وزنی صورت نمی گرفت. تنها تکیه ام به رژیم غذایی بود. ولی هرچه پرهیز می کردم، دریغ از گرمی کاهش وزن.
واقعا گرسنگی می کشیدم. ماه ها سینه ی مرغ آب پز، یا سوپ رقیق، یا بیفتک خشک و امثال این ها می خوردم ولی این وسط تنها این اعصابم بود که تحلیل می رفت و فشار عصبی مضاعفی بر من تحمیل می کرد.
درست همان زمانی که با ناامیدی محض آه سوزناکی کشیدم و این را به عنوان یک حقیقت بلاتغییر پذیرفتم که،
” لاغر شدن به اندازه ی راه رفتن برای یک بیمار نخاعی محال است. ”
چند روز بعد، یکی از این ایمیل های تبلیغاتی که من نخوانده ، یکراست به Trash واصلشان می کنم، به دستم رسید. با این عنوان، ” لاغری با مصرف سبزیجات کالری منفی “.
کمی کنجکاو شدم و اولین و آخرین ایمیل تبلیغاتی ام را باز کردم. در ایمیل صحبت از سبزیجاتی بود که در بدن کالری منفی ایجاد می کردند. بدین صورت که انرژی لازم برای هضم آن ها در دستگاه گوارش از مقدار کالری که به بدن می رساندند بیشتر بود. بطور مثال مقداری از این سبزیجات به بدن ۱۰ کالری انرژی می رساندند ولی ۱۳ کالری، بدن صرف هضم کردن آن ها می کرد. در این صورت بدون ورزش و تحرک بدنی، کالری می سوزاندی.
بنظرم منطقی می رسید ولی در عین حال لاغر شدن برایم رویایی محال بود.
ولی با تشویق مادرم قدم در این راه گذاردم، رنجی مضاعف بردم ولی رویای محالم محقق شد و چه گنجی بالاتر از چنین تحققی…
ادامه در پست بعد …
پیوست : این مطلب (نقش تغذیه در بیماران نخاعی …) دارد به قدر شرح حالم طولانی می شود. بنظر شما چگونه جلویش را بگیرم؟





15 پاسخ به نقش تغذیه در بیماران نخاعی (۲) …